«.... من از همان دوران
دبیرستان ماتریالیست بودم و همه چیز را برای خودم حل کردم، روح را نپذیرفته و نمی
پذیرم...می دانی این روزها در هوای یخ زده تهران که شب تا صبح برف می بارد، حال و
روز پریشانی دارم. شبها تا صبح بیدارم ، در ساعت 6 یا 7 صبح به تختخواب می روم و
بعد از ظهر بیدار می شوم.دوستان زیادی دارم؛شاید آشنایانم از 100 نفر گذر کرده
باشد اما دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود، کسی را می خواهم که او مرا نمی خواهد،و
در عوض کسانی هم مرا می خواهند که من آنها را نمی خواهم!خنده دار است اگر به تو
بگویم که چه کارهایی می کنم و چه افکاری
که از ذهنم می گذرد.
می دانی آدمی زاد خواب که می بینید عموما می داند که کجاست و آن شب من و تو در هیئت دو آدم طبقه متوسطی ،
خیابانهایی را در این شهر پرچراغ و دوست داشتنی پیمودیم و ساعتی در
کافه ای پشت میدان هفت تیر باهم بودیم. جزئیات آنقدر بعد از بیداری در ذهنم مانده
است که با خود گفتم نکند روح تو در تهران است!»
بخشی از نامه ای ارسال نشده به یک دوست
دیماه 86
