تبليغاتX
یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

«.... من از همان دوران دبیرستان ماتریالیست بودم و همه چیز را برای خودم حل کردم، روح را نپذیرفته و نمی پذیرم...می دانی این روزها در هوای یخ زده تهران که شب تا صبح برف می بارد، حال و روز پریشانی دارم. شبها تا صبح بیدارم ، در ساعت 6 یا 7 صبح به تختخواب می روم و بعد از ظهر بیدار می شوم.دوستان زیادی دارم؛شاید آشنایانم از 100 نفر گذر کرده باشد اما دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود، کسی را می خواهم که او مرا نمی خواهد،و در عوض کسانی هم مرا می خواهند که من آنها را نمی خواهم!خنده دار است اگر به تو بگویم که چه کارهایی  می کنم و چه افکاری که از ذهنم می گذرد.

می دانی آدمی زاد خواب که می بینید عموما می داند که کجاست  و آن شب من و تو در هیئت دو آدم طبقه متوسطی ، خیابانهایی را در این شهر  پرچراغ و دوست داشتنی پیمودیم و ساعتی در کافه ای پشت میدان هفت تیر باهم بودیم. جزئیات آنقدر بعد از بیداری در ذهنم مانده است که با خود گفتم نکند روح تو در تهران است!»

 

بخشی از نامه ای  ارسال نشده  به یک دوست

دیماه 86

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط علی ملیحی  | 

از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر

شب رفت و باسپیده خبرمیدهدسحر

از اختر شبان رمه ی شب رمید و رفت

وز رفته و رمیده خبر می دهد سحر

زنگار خورد جوشن شب را به نوشخند

از تیغ آبدیده خبر می دهد سحر

باز از حریق بیشه ی خاکسترین فلق

آتش به جان خریده خبر میدهد سحر

از غمز و ناز و انجم و از رمز و راز شب

از دیده و شنیده خبر می دهد سحر

بس شد شهید ِ پرده شبها شهابها

وان پرده ها دریده خبر می دهد سحر

آه آن پریده رنگ که بود و چه شد کزو

رنگش ز رخ پریده خبر میدهد سحر

چاووش خوان قافله ی روشنان امید

از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر

 

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط علی ملیحی  | 

عارفی در قرن ششم می گوید: «شخصی نشسته بود و می گریست پرسیدم چرا شیون می کنی؟گفت دوستی داشتم که بمرد. گفتمش:چرادوستی برگزیدی که بمیرد؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت   توسط علی ملیحی  | 

«شبی در حالیکه درد شدیدی می کشیدم ،روی نیمکت پارکی نشستم.روبرویم روی نیمکت دیگری دو دختر نشسته بودند.به نظر می رسید حرف محرمانه ای با یکدیگر دارند:شروع به پچ پچ کردند.کسی جز من آن نزدیکی نبود؛و حتی اگر بلند بلند حرف می زدند،من نمی توانستم زبان ایتالیایی آنها را بفهمم.اما این احساس به من دست داد که این پچ پچ ناضرور در زبانی که من چیزی از آن سر در نمی آورم،مثل حوله خنکی است که بر محل دردم گذاشته باشند.»خیابان یکطرفه-والتر بنیامین

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت   توسط علی ملیحی  | 

به پای چوبه اعدام می برند تو را

 

در این سحرگه غمگین و سرد بارانی

 

سپیده مرگ تو باور نمی کند هنوز

 

تو سربلند سرود نبرد می خوانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علی ملیحی  | 

«آه! مادروقتی یک پول حسابی جمع کردیم وتوانستیم این سرزمین درندشت را ترک کنیم، وقتی این مسافرخانه را و این شهربارانی راپشت سرگذاشتیم و این سرزمین بی آفتاب را فراموش کردیم، روزی که عاقبت دربرابردریا که من این همه خوابش را می‌بینم قرارگرفتیم، آن روزبالاخره مرا خواهی دید که می‌خندم. اما برای این که آدم بتواند آزادانه لب دریا زندگی کند، خیلی پول لازم دارد...»  نمایشنامه‌ی سوتفاهم-البر کامو

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علی ملیحی  |